اين روايت از حيث سند و دلالت داراي مشكلاتي هست. از حيث سند، حتي خود دانشمندان اهل سنت آن را معلول و ضعيف دانسته اند. مناوي در كتاب فيض القدير مي گويد: اعلّه ابو حاتم اي قال: هذا الحديث عليل(2) يعني اين حديث از نظر سند معلول و ضعيف است. دارقطني كه از ائمه حديث سني ها است مي‌گويد: هذا الحديث لا يثبت.(3) يعني اين حديث قابل اثبات نمي‌باشد.
امّا مشكلات دلالي روايت اين است كه مطلقا، اقتداء به شيخين را واجب مي داند. حال سؤال اين است كه بر فرض صحت سند روايت، در موارد اختلاف شيخين با همديگر تكليف مسلمانان چيست؟ و به چه كسي بايد اقتدا بكنند؟ زيرا شيخين در بسياري از موارد با هم اختلاف رأي داشته اند. در اين گونه موارد مسلمانان بايد از كدام يك تبعيت مي كردند؟ و نيز برخي از اصحاب با شيخين مخالفت مي‌كردند. كه از جمله آنها امام علي ـ عليه السلام ـ است در مسأله بيعت و خلافت كه بر اساس نقل مورخين اهل سنت تا زمان حيات حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ با ابوبكر بيعت نكردند.(4) آيا اگر اقتداء به شيخين مطلقا واجب مي بود و اين حديث واقعا از رسول الله صادر شده بود، اين مخالفت و تمرد، سر از فسق صحابه در نمي آورد؟ آيا اهل سنت به چنين لوازمي ملتزم مي شوند. مجموع اين مسائل ترديدي در كذب و بي اساس بودن اين روايت باقي نمي‌گذارد. و هرگز در باب مهم خلافت و رهبري جامعه اسلامي به چنين روايت مسأله داري نمي توان استناد نمود.

 2. روايت دوم: «والله ما طلعت شمس و لا غربت بعد النبيين و المرسلين علي رجل افضل من ابي بكر».(5) يعني بخدا قسم پس از انبياء و رسولان الهي خورشيد بر كسي كه افضل و برتر از ابوبكر باشد طلوع و غروب نكرده است.

 در سند اين روايت شخصي به نام اسماعيل بن يحيي وجود دارد كه از نظر رجال شناسان خود اهل سنت، ضعيف و كذاب است. هيثمي مي‌گويد: هو كذاب.(6) يعني او دروغ گو است. بنابراين روايت از نظر سند هيچ گونه اعتباري ندارد. امّا مشكل ديگر روايت مشكل دلالي آن است كه از حيث دلالت با واقعيات زندگي و تاريخ حيات خليفه ناسازگار است، زيرا اين خود اوست كه در خطبه بعد از انتخابش با مردم چنين مي‌گويد: «إني ولّيتكم و لستُ بخيركم... انّ لي شيطانا يعتريني».(7) يعني من بر شما حكومت يافتم در حالي كه بهتر از شما نيستم، و براي من شيطاني است كه گمراهم مي‌كند مواظب خودتان باشيد. پس با وجود اين واقعيات چگونه مي توان ادعا كرد كه پس از پيامبران خورشيد بر مانند او طلوع و غروب نكرده؟ آيا او در عصمت يا در علم يا در ايمان و تقوي چنين بي مانند بوده است؟ هيچ كدام اين اوصاف را اهل سنت نمي توانند ادعا كنند. پس در چه فضيلتي او اين قدر بي مانند و يگانه بوده است؟

3. روايت سوم: «ما ينبغي لقوم فيهم ابوبكر ان يتقدم عليه غيره».(8) يعني بر هيچ قومي پسنديده نيست در حالي كه ابوبكر در ميان آنها است غير او را بر او مقدم گرداند.

گفته اند اطلاق روايت، علي ـ عليه السلام ـ را نيز شامل مي شود پس او را نيز نبايد بر ابوبكر مقدم داشت.

 اين روايت از نظر سند فاقد اعتبار و ارزش است به نحوي كه ابن جوزي از عالمان اهل سنت آن را در كتاب «الموضوعات» يعني احاديث وضع شده، ذكر نموده و جزء احاديث مجعول مي داند.(9)

 امّا از نظر دلالت، اين روايت با سنت عملي و قطعي رسول اكرم مردود و متروك شده است و كذبش به اثبات رسيده، زيرا خود رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در زمان حيات مباركش ديگران را بر ابوبكر مقدم داشته است. چنان كه در جريان ابلاغ آيات نخستين سوره برائت به مشركين عرب، نخست رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ابوبكر را جهت اين كار فرستاد و سپس به دستور خداوند كه فرمود: «لا يوديها عنك الا انت او رجل منك. اين كار را از طرف تو جز خودت يا مردي از خودت كسي ديگر انجام نمي دهد» علي ـ عليه السلام ـ را بر او مقدم داشت و ايشان را فرستاد تا پيام برائت را از ابوبكر گرفته و به مشركين ابلاغ نمايد. و خليفه با زبان پر گلايه برگشته و از رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ توضيح خواست. اين جريان مورد اتفاق شيعه و سني است. بنابراين اولين كسي كه ديگران را بر ابوبكر مقدم داشته شخص رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ است.

چگونه ممكن است به ديگران توصيه نمايد بر او پيشي نگيرد.

 4. روايت چهارم: «خيرُ امّتي ابوبكر ثم عمر».(10) يعني بهترين امت من ابوبكر و سپس عمر است.

 اين روايت علاوه بر ضعف سندي كه دارد، در آثار اكثر علماء اهل سنت به صورت كامل نقل نشده زيرا آن مقدار كه ذكر شد بخشي از روايتي است كه كامل آن بدين قرار است:
«عن عائشه قلت يا رسول الله مَن خير الناس بعدك؟ قال ابوبكر، قلت: ثم من؟ قال: عمر. لكن بالمجلس فاطمة ـ سلام الله عليها ـ قالت فاطمة: يا رسول الله لم تقل في عليّ شيئا؟ قال ص: يا فاطمة عليٌ نفسي، فمن رأيته يقول في نفسه شيئا. عايشه مي گويد: گفتم يا رسول الله چه كسي بهترين مردم بعد از تو است؟ فرمود: ابوبكر. گفتم پس از او چه كسي؟ فرمود عمر. لكن در فاطمه (س) در مجلس بود گفت اي رسول خدا در باره علي چيزي نگفتي؟ فرمود: اي فاطمه علي نفس من است پس تو كسي را ديده اي كه درباره نفس خود چيزي بگويد؟».(11) كه رسول خدا در ادامه روايت علي ـ عليه السلام ـ را نفس خود معرفي مي كند. امّا نويسندگان اهل سنت چون ذيل روايت را با افكار و تمايلات خويش موافق نمي ديده اند آن را حذف نموده اند و فقط به آن مقداري كه مربوط به شيخين بوده بسنده نموده اند. كه اين خود از برخورد مغرضانه آنان با كلام رسول الله حكايت دارد. هر چند روايت از نظر سند ضعيف است.

 5. روايت پنجم: «إن أمنّ من الناس عليَّ في صحبته و ماله ابوبكر و لو كنت متخذّا خليلا لاتّخذت ابابكر و لكن اخوة الاسلام و مودته افضل».(12) يعني كسي كه بيشترين منت را بر من در همراهي و مال خود دارد ابوبكر است و اگر دوستي بر مي گزيدم او را انتخاب مي كردم امّا برادري و دوستي اسلام برتر است.

 درباره دلالت اين روايت نكاتي قابل توجه است كه مهم ترين آنها بدين شرح است:
الف) نسبت به خدا و رسولش هيچ كس در برابر كمك هاي مالي و جاني خود، حق منت گذاري را ندارد. و اصولا كسي كه در راه خدا عملي انجام مي دهد نبايد منت بگذارد زيرا خود قرآن مي فرمايد: ...لاَ تُبْطِلُواْ صَدَقَاتِكم بِالْمَنِّ وَالأذَي كالَّذِي....(13) يعني بخشش هاي خود را با منت و آزار باطل نسازيد. پس خليفه بر چه اساسي بر رسول خدا منت مي گذاشته؟ آيا اين روايت دال بر فضيلت اوست يا منقصت او؟

ب) فراز دوم روايت به صراحت دلالت دارد كه رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ابوبكر را به دوستي خود برنگزيده است. چون رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به صورت مشروط مي فرمايد اگر مودت اسلام نبود من او را به دوستي بر مي گزيدم مفهوم اين شرط اين است كه چون اخوت و مودت اسلامي افضل است من او را به دوستي برنگزيده ام. بنابراين طبق اين حديث ابوبكر با رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رابطه و علاقه دوستي نداشته است و اخوت و مودت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در حديث مواخات منحصر به علي ـ عليه السلام ـ گرديده است.

 ج) بر اساس روايتي كه در كتب اهل سنت نقل شده پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: «لكلّ نبي خليل في امته و ان خليلي ابن عفان».(14) براي هر پيامبري دوستي وجود دارد در ميان امتش. و دوست من پسر عفان (عثمان) است. بر اساس اين روايت عثمان افضل از ابوبكر است زيرا رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با او دوست بوده و دوستي او را مشروط به چيزي نكرده. آيا اهل سنت به اين لوازم تن مي دهند. و آيا اين تعارضات حكايت از جعلي بودن اين روايات نمي‌كند؟

در واقع سازندگان اين روايات شعري سروده اند كه خود در قافيه آن درمانده اند.
نكته آخر: فضيلت ديگري كه اهل سنت براي ابوبكر ذكر نموده اند و بر روي آن زياد تكيه كرده اند مسأله نماز خواندن ابوبكر به جاي پيامبر در روزهاي پاياني عمر آن حضرت است. كه ما پيرامون اين مسأله به چند نكته اشاره مي كنيم.

 اوّل: روايت نماز خواندن ابوبكر به جاي رسول اكرم از چند تن از صحابه نقل شده كه همه آنها يا به صورت مرسل نقل نموده يا از عايشه شنيده اند. بنابراين سند اين روايت كلا به عايشه منتهي مي شود. امّا متأسفانه عايشه در نقل اين خبر متهم است يكي به مخالفت با علي ـ عليه السلام ـ و ديگر به جانب داري از پدرش ابوبكر.

 دوم: باتفاق مورخين شيعه و سني، رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روزهاي پاياني عمرش سپاه اسامه را به مقصد مرزهاي شام تجهيز فرمود و تا لحظات آخر عمرش تأكيد و اصرار فراوان بر حركت و رفتن اين سپاه به سوي شام داشت و بر اساس نقل كتاب هاي معتبر اهل سنت، ابوبكر و عمر نيز مأمور به رفتن با اين سپاه بوده اند. حال چگونه ممكن است در چنين اوضاع و احوال، رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ابوبكر را براي نماز خواندن به جاي خود مأمور نمايد. در حالي كه او بايد به سوي شام مي رفت و اصولا در مدينه نبايد مي ماند.

 سوم: بر فرض صحت اين روايت كه نماز خواندن ابوبكر به جاي رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را در روزهاي آخر عمر آن حضرت نقل مي‌كنند از طريق خود اهل سنت نقل شده كه رسول اكرم در يكي از روزهاي آخر عمر مبارك «و شايد آخرين روز حياتش» در حالي كه بر دوش دو نفر تكيه داده بود و پاهاي مباركش به زمين كشيده مي شد وارد مسجد شد و ابوبكر را كه مشغول نماز بود كنار زد يا به عقب فرستاد و خود نماز را با مردم اَدا فرمود.(15) بنابراين رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با اين عمل خود ابوبكر را از جانشيني خود در امر نماز عزل فرموده و كنار گذاشته و شايد رسول اكرم پيش بيني فرمود كه اگر او را عزل نكند عده اي نماز او را دليل بر فضيلت و خلافتش تلقي خواهند كرد. لذا با آن وضعيت كه شديدا از بيماري رنج مي برد به مسجد آمد و ابوبكر را عزل نمود.

جلو اين تلقي نادرست را بگيرد.

 نتيجه: از مجموع آنچه گفته شد به اين نتيجه مي‌رسيم كه اگر در مستندات و دلائل گفته شده براي فضائل خليفه اول دقت و تحقيق شود همه آنها قابل خدشه و ايراد است و با چنين مستندات ضعيف و بي پايه نمي توان بر فضيلت و خلافت او استدلال نمود زيرا مسأله خلافت و رهبري جامعه اسلامي بسي مهمتر و حساس تر از آن است كه با اين گونه فضائل و مستندات سامان گيرد.

                             منبع : مرکز مطالعات حوزه علمیه قم.


پاورقی:

1. احمد حنبل، مسند، بيروت، دارصادر، ج5، ص382.
2. به نقل از: ميلاني، سيد علي، ابطال ما استعذ به لامامة ابي بکر، قم، مرکز الابحاث العقائديه، چاپ اول، 1421ق، ص26.
3. عسقلاني، احمد بن حجر، لسان الميزان، بيروت، موسسه اعلمي، چاپ دوم، 1390ق، ج5، ص137.
4. دينوري، عبدالله بن مسلم، الامامة و السياسه، موسسه الحلبي، ج1، ص20.
5. الايجي، عبدالرحمن، المواقف، بيروت، دارالجيل، چاپ اول، 1417ق، ج3، ص623.
6. هيثمي، علي بن ابي بکر، مجمع الزوائد، بيروت، دارالکتب العلميه، 1408ق، ج9، ص44.
7. ابن عساکر، علي بن الحسن، تاريخ دمشق، بيروت، دارالفکر للطباعة و النشر، 1415ق، ج3، ص304.
8. جرجاني، علي بن محمد، شرح المواقف، مصر، مطبعة السعادة، چاپ اول، 1425ق، ج8، ص366.
9. ابن جوزي، عبدالرحمن، الموضوعات، مدينه منوره، مکتبة السلفية، چاپ اول، 1386ش، ج1، ص318.
10. طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الاوسط، دارالحرمين للطبعاعة و النشر والتوضيح، 1415ق، ج1، ص298.
11. خوارزمي، موفق بن احمد، المناقب، قم، موسسه نشر اسلامي، چاپ دوم، 1414ق، ص148.
12. بخاري، محمد بن اسماعیل، صحيح بخاری، درالفکر، للطباعة و النشر، 1401ق، ج1، ص120.
13. بقره : 264.
14. نصوص اخري حول القرآن و الکتب السماوية، مرکز المصطفي.
15. نوري، ميرزا حسين، مستدرک الوسائل، بيروت، موسسه آل البيت، ج4، ص76.